تبليغاتX
باز باران





 

تن آدمی شریف است ، به جان آدمیت

 نه همین لباس زیبا ست ، نشان آدمیت


اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی ... 

         چه میان نقش دیوار و میان آدمیت ؟


خور و خواب و خشم و شهوت ، شغب است و جهل و ظلمت

           َحیَوان خبر ندارد ز جهان آدمیت


به حقیقت آدمی باش ، وگرنه مرغ باشد

که همی سخن بگوید ، به زبان آدمیت


مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی ؟

 که فرشته ره ندارد ، به مقام آدمیت


اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد

 همه عمر زنده باشی ، به روان آدمیت


رسد آدمی به جایی ، که بجز خدا نبیند

بنگر که تا چه حد است ، مکان آدمیت


َطیَران مرغ دیدی ؟ تو ز پای‌بند شهوت

      به در آی تا ببینی ، َطیَران آدمیت


نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم

هم از آدمی شنیدیم ، بیان آدمیت

نوشته شده توسط مریم | لینک ثابت | موضوع: |

 

ای گل سرخی که در پاییز میپوسی
پس بزن این غبار سنگین را باز کن رو به صبح پنجره ای
دیر اگر زین خاک برخیزی خواهد امد فصل زردی که در ان بی وقفه و یکریز میپوسی
تا زمین باقی است با نسیم وباد و باران باش ای گل سرخی که در پاییز میپوسی
بوی باران بهاری کو تا تو را از خواب سنگینت بر انگیزد تا ببینی اسمان ابی است تا ببینی از تو بیرون تر دودی گرد و غباری است
چشم اگر وا کنی جهان زیباست هم زمین هم اسمان زیباست

نوشته شده توسط مریم | لینک ثابت | موضوع: |

 

روزي در آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.استاد در جواب مطلبي را في البداهه گفت كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كرد .به آن دانشجو گفت: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد. آن استاد كسي نبود به جزء پروفسور محمود حسابي

نوشته شده توسط مریم | لینک ثابت | موضوع: |

تله موش 

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .

موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد

اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود .

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »

مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد

ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود

موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد .

سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟

در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند .

او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست

مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد .

اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد .

روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند .

حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند !

نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد

نوشته شده توسط مریم | لینک ثابت | موضوع: |

پدر پسر و سیب زمینی  

پدري تنها در مينه سوتا، با پسري بيگناه در زندان، قلب پدر شکسته و همه راهها به رويش بسته است، خورشيد را نگاه مي کند و... اين نوشته را آزاده برايم فرستاده است. با يک عالمه تغييرات!

يک روز صبح بهاري:
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود. تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود. پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
« پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم. من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد. من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي.»
دوستدار تو پدر

دو روز بعد، ساعت يک بعد از ظهر:
چند روز بعد، پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
« پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام.»

يک روز بعد، ساعت چهار صبح:
ساعت چهار صبح فردا، يک کاميون با دوازده نفراز مأموران اف بي آي و افسران پليس محلي سرو کله شان پيدا شد، آنها بدون يک کلمه توضيح تمام مزرعه را شخم زدند، بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
يک هفته بعد، ساعت زياد مهم نيست
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و از او در پرسيد که چه بايد بکند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .

نتيجه گيري اخلاقي:
هميشه سعي کنيد از پليس براي حل مشکل تان استفاده کنيد، بخصوص وقتي پليس خودش مشکل را بوجود آورده است

نوشته شده توسط مریم | لینک ثابت | موضوع: |

 

گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود نرم كننده مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

نوشته شده توسط مریم | لینک ثابت | موضوع: |

بخوانيم ، بخنديم و شايد فكر كنيم  

به نام خدا 

 

پروردگار محترم

 

 احتراما، نظر به اينكه طي بررسي‌هاي به عمل آمده توسط اينجانب، علي رغم تمام نعمات و افاضات حضرتعالي در مراحل مختلف زندگي به اين حقير، به جايي نرسيده و موجبات شرمساري نسل بشريت را فراهم آورده‌ام، متمني است پيرو تبصره سوم بند اول قرارداد آفرينش، مورخ 1/1/1 منعقده فيمابين ابر جد اينجانب - مشهور به آدم - و حضرتعالي، استعفاي اين حقير را از مقام انسانيت بپذيريد بديهي است من بعد، اينجانب هيچگونه مسئوليتي در قبال انساني بودن رفتار و گفتار خويش را نخواهم پذيرفت. مستدعي است در صورت نياز به اخذ حيات، لطفا مراتب را هرچه سريعتر به اطلاع حضرت عزرائيل برسانيد.

 

 

                                                                  و من الله التوفيق.

 

 

رونوشت: - نكير - منكر - عزرائيل – شيطان رجيم

نوشته شده توسط مریم | لینک ثابت | موضوع: |

 

همه‌ي دانشمندان مي‌ميرند و به بهشت مي‌روند. آنها  تصميم مي‌گيرند كه قايم‌باشك بازي كنند. از بخت بد اينشتين كسي است كه بايد چشم بگذارد. او بايد تا 100 بشمرد و سپس شروع به گشتن كند. همه شروع به قايم شدن مي‌كنند به جز نيوتن . نيوتن فقط يك مربع 1متري روي زمين مي‌كشد و داخل آن روبروي اينشتين مي‌ايستد. اينشتين مي‌شمرد: 1 ، 2، 3 ، ...97 ، 98، 99 ،  100 او چشمانش را باز مي‌كند و مي‌بيند كه نيوتن روبروي او ايستاده است. اينشتين مي‌گويد : " سوك‌سوك نيوتن!!" نيوتن انكار مي‌كند و مي‌گويد نيوتن سوك‌سوك نشده است. او ادعا مي‌كند كه نيوتن نيست . تمام دانشمندان بيرون مي‌آيند تا ببينند چگونه او ثابت مي‌كند كه نيوتن نيست. نيوتن مي‌گويد: "من در يك مربع يه مساحت 1متر مربع ايستاده‌ام... اين باعث مي‌شود كه من بشوم نيوتن بر متر مربع... چون يك نيوتن بر متر مربع معادل يك پاسكال است،   من پاسكال هستم، پس"سوك‌سوك پاسكال!!!".

نوشته شده توسط مریم | لینک ثابت | موضوع: |

 

شيطان وجود دارد؟ آيا خدا شيطان را خلق کرد؟


استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به چالش ذهني کشاند.


آيا خدا هر چيزي که وجود دارد را خلق کرد؟


شاگردي با قاطعيت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"


استاد پرسيد: "آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟"


شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"


استاد گفت: "اگر خدا همه چيز را خلق کرد, پس او شيطان را نيز خلق کرد. چون شيطان نيز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما  نمايانگر ماست , خدا نيز شيطان است "


شاگرد آرام نشست و پاسخي نداد. استاد با رضايت از خودش خيال کرد بار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به مذهب افسانه و خرافه اي بيش نيست.


شاگرد ديگري دستش را بلند کرد و گفت: "استاد ميتوانم از شما سوالي بپرسم؟ "


استاد پاسخ داد: "البته"


شاگرد ايستاد و پرسيد: "استاد, سرما وجود دارد؟"


استاد پاسخ داد: "اين چه سوالي است البته که وجود دارد. آيا تا کنون حسش نکرده اي؟ "


شاگردان به سوال مرد جوان خنديدند.


مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فيزيک چيزي که ما از آن به سرما ياد مي کنيم در حقيقت نبودن گرماست. هر موجود يا شي را ميتوان مطالعه و آزمايش کرد وقتيکه انرژي داشته باشد يا آنرا انتقال دهد. و گرما چيزي است که باعث ميشود بدن يا هر شي انرژي را انتقال دهد يا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460 - F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در اين درجه بدون حيات و بازده ميشوند. سرما وجود ندارد. اين کلمه را بشر براي اينکه از نبودن گرما توصيفي داشته باشد خلق کرد ."


شاگرد ادامه داد: "استاد تاريکي وجود دارد؟"


استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"


شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کرديد آقا! تاريک هم وجود ندارد. تاريکي در حقيقت نبودن نور است. نور چيزي است که ميتوان آنرا مطالعه و آزمايش کرد. اما تاريکي را نميتوان. در واقع با استفاده از قانون نيوتن ميتوان نور را به رنگهاي مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمي توانيد تاريکي را اندازه بگيريد. يک پرتو بسيار کوچک نور دنيايي از تاريکي را مي شکند و آنرا روشن مي سازد. شما چطور مي توانيد تعيين کنيد که يک فضاي به خصوص چه ميزان تاريکي دارد؟ تنها کاري که مي کنيد اين است که ميزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگيريد. درست است؟ تاريکي واژه اي است که بشر براي توصيف زماني که نور وجود ندارد بکار ببرد ."

در آخر مرد جوان از استاد پرسيد: "آقا, شيطان وجود دارد؟ "


زياد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز مي بينيم. او هر روز در مثال هايي از رفتارهاي غير انساني بشر به همنوع خود ديده ميشود. او در جنايتها و خشونت هاي بي شماري که در سراسر دنيا اتفاق مي افتد وجود دارد. اينها نمايانگر هيچ چيزي به جز شيطان نيست ."


و آن شاگرد پاسخ داد: "شيطان وجود ندارد آقا. يا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شيطان را به سادگي ميتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاريکي و سرما. کلمه اي که بشر خلق کرد تا توصيفي از نبود خدا داشته باشد . خدا شيطان را خلق نکرد. شيطان نتيجه آن چيزي است که وقتي بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبيند. مثل سرما که وقتي اثري از گرما نيست خود به خود مي آيد و تاريک که در نبود نور مي آيد.



نام آن مرد جوان
آلبرت انيشتن بود

نوشته شده توسط مریم | لینک ثابت | موضوع: |

آخرين سخنان داريوش بزرگ 

 

آخرين سخنان داريوش بزرگ

اينک که من از دنيا مي روم بيست و پنج کشور جزو امپراطوري ايران است و در تمام اين کشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان و در آن کشورها داراي احترام هستند و مردم  کشورها نيز در ايران داراي احترام مي باشند . جانشين من خشايارشا بايد مثل من در حفظ اين کشورها بکوشد و راه نگهداري اين کشورها اين است که در امور داخلي آنها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنها را محترم بشمارد .

اکنون که من از اين دنيا مي روم تو دوازده کرور زر در خزانه سلطنتي داري و اين زر يکي از ارکان قدرت تو مي باشد زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلکه به ثروت نيز هست . البته بخاطر داشته باش که تو بايد به اين ذخيره بيافزايي نه اينکه از آن بکاهي . من نمي گويم که در مواقع ضروري از آن برداشت نکن زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند اما در اولين فرصت آنچه برداشتي به خزانه برگردان . مادرت آتوسا بر من حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم کن .

ده سال است که من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن اين انبارها را که با سنگ ساخته مي شود و به شکل استوانه است در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن بوجود نمي آيد و غله در اين انبارها چند سال مي ماند بدون اينکه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه دهي تا اينکه همواره آذوقه دو يا سه سال کشور در انبارها موجود باشد و هر ساله بعد از اينکه غله جديد بدست آمد از غله موجود در انبارها براي تامين کسر خواربار استفاده کن و غله جديد بعد از اينکه بو جاري شد  به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو هرگز براي آذوقه در اين مملکت دغدغه نخواهي داشت ولو دو و يا سه سال پياپي خشکسالي شود .

هرگز دوستان و نديمان خود را به کارهاي مملکتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو کافي است چون اگر دوستان و نديمان خود را به کارهاي مملکتي بگماري و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمايند نخواهي توانست آنها را به مجازات برساني چون با تو دوست هستند و تو ناچاري که رعايت دوستي بنمايي .

کانالي که من مي خواستم بين شط نيل و درياي سرخ بوجود بياورم هنوز به اتمام نرسيده و اتمام کردن اين کانال از نظر بازرگاني و جنگيخيلي اهميت دارد و تو بايد آن را به اتمام برساني و عوارض عبور کشتي ها نبايد آنقدر سنگين باشد که ناخدايان کشتي ها ترجيخ بدهند که از آن عبور نکنند .

اکنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اينکه در قلمرو ايران نظم و امنيت برقرار شود ولي فرصت نکردم سپتهي به يونان بفرستم و تو بايد اين کار را به انجام برساني و با يک ارتش نيرومند به يونان حمله کن و به يونانيان بفهمان که پادشا ايران قادر است مرتکبين فجايع را تنبيه کند .

توصيه ديگر من به تو اين است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده چون هر دوي آنها افت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغگو را از خود دور نما . هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط نکن و براي اينکه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند براي ماليات قانوني وضع کردم که تماس عمال ديوان را با مردم خيلي کم کرده است و اگر اين قانون را حفظ کني عمال حکومت با مردم زياد تماس نخواهند داشت .

افسران و سربازان ارتش را راضي نگهدار و با آنها بدرفتاري نکن . اگر با آنها بدرفتاري کني آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند اما در ميدان جنگ تلافي خواهند کرد ولو به قيمت کشته شدن خودشان باشد و تلافي آنها به اين طور خواهد بود که دست روي دست گذارده و تسليم مي شوند تا اينکه وسيله شکست خوردنت را فراهم نمايند .

امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا اينکه فهم و عقل آنها بيشتر شود و هر قدر که فهم و عقل آنها زيادتر شود تو با اطمينان بيشتر مي تواني سلطنت نمايي . همواره حامي ککيش يزدان پرستي باش اما هيچ قومي را مجبور نکن که از کيش تو پيروي کنند و پيوسته بخاطر داشته باش که هر کس بايد آزاد باشد که از هر کيش که ميل دارد پيروي نمايد .

بعد از اينکه من زندگي را بدرود گفتم بدن مرا بشوي و آنگاه مفني را که خود فراهم کردم بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قير بگذار اما مقبره مرا که موجود است مسدود نکن تا هر زمان که مي تواني وارد قبر شوي و تابوت سنگي مرا در آنجا ببيني و بفهمي من که پدر تو و پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست و پنج کشور سلطنت مي کردم مردم و تو نيز مثل من خواهي مرد زيرا سرنوشت آدمي اين است که بميرد خواه پادشاه بيست و پنج کشور باشد يا يک خار کن . هيچ کس در اين جهان باقي نمي ماند . اگر تو هر زمان که فرصت بدست مي آوري وارد قبر من شوي و تابوت را ببيني غرور و خودخواهي بر تو غلبه خواهد کرد اما وقتي مرگ را نزديک خود ديدي بگو که قبر مرا مسدود کنند و وصيت کن که پسرت قبرتو را باز نگه دارد تا اينکه بتواند تابوت حاوي جسد تو را ببيند .

زنهار زنهار ، هرگز هم مدعي و هم قاضي نشو اگر از کسي ادعايي داري موافقت کن يک قاضي بيطرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار دهد  و راي صادر نمايد زيرا کسي که مدعي است اگر قاضي هم بشود ظلم خواهد کرد .

هرگز از اباد کردن دست برندار ؛ زيرا اگر دست از اباد کردن برداري کشور تو رو به ويراني خواهد رفت زيرا قاعده اين است که وقتي کشور آباد نمي شود بطرف ويراني مي رود . در آباد کردن ؛ حفر قنات و احداث جاده و شهرسازي را در درجه اول اهميت قرار بده . عفو و سخاوت را فراموش نکن  و بدان که بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت ولي عفو فقط بايد موقعي بکار رود که کسي نسبت به تو خطايي کرده باشد و اگر به ديگري خطايي کرده باشد و تو خطاکار را عفو کني ظلم کرده اي زيرا حق ديگري را پايمال نموده اي .

بيش از اين چيزي نمي گويم و اين اظهارات را با حضور کساني که غير از تو در اينجا حاضر هستند کردم تا اينکه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را کرده ام و اينک برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس مي کنم مرگم نزديک شده است .

نوشته شده توسط مریم | لینک ثابت | موضوع: |